روایت عشق و مرگِ سرجوخه کریستف ریلکه مصطفی مولایی

 

تاختن، تاختن، تاختن، از دل روز، از دل شب، از دل روز

تاختن، تاختن، تاختن،

و روان چه فرسوده، و اشتیاق چه عظیم.

دیگر تپه ای به دید نمی آید و به ندرت درختی پیداست.

چیزی را یارای سر برکردن نیست.

دخمه های نا آشنا، تشنه گردِ چشمه های باتلاقی چمپاتمه زده اند.

بارویی نیست و چشم انداز همواره یکسان.

چنان که

دو چشم هم زیادی است.

تنها، شب هنگام گمان می کنی راه را می شناسی.

آیا شب ها راهی را که با آن همه رنج، زیر آفتابِ بیگانه پیموده ایم

بازمی گردیم؟ شاید! خورشید سخت می تابد، چون خورشیدِ تموز دردیار ما در تابستان. اما، هم آن گاه بود که ما وداع می گفتیم. جامه ی زنان دیری سبز می درخشید. و اکنون دیرزمانی است که می تازیم. پس بی گمان پاییز است. دست کم در آنجا که زنان ِ اندوهگینِ ما را به خاطر می آورند.

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید