ژان والژان تو را می بینم

 

 

ژان والژان تو را می بینم 

 

دیروز

حوالی ساعت هشت شب به خانه رسیدم . کیفم را روی زمین انداختم و خودم هم روی مبل ولو شدم .

امروز توی نقد رمان بینوایان بودم . نمی دونستم چرا امروز بیشتر با ژان والژان احساس همدری  می کردم . یه حس عجبی بود !

*

امروز

صبح داشتم از جلوی دکان بربری که خیلی خم  خلوت بود می رفتم سر کار که دیدم  یه ادم که وضع ظاهرش هم بد نبود  دست دراز کرد و نون بربری که به میخ بیرون دکان بربری آویزان بود را کند و مثل دونده های دوی صدمتر فرار کرد و شاگرد های نانوای هم دنبالش با فریاد : دزد  دزد  افتادن

 

*

فردا

نمی دانستم خواب بودم یا بیدار که دوباره از جلوی دکان نانوایی بربری در می شدم که دیدم . نان بربری را به میخ بیرون دکان زنجیر کرده روی تابلوی زیرش هم نوشته بودن : بیرون این دکان مجهز به دوربین مداربسته است

 

هر روز بیشتر و نه در خواب تو را در اطرافم بیشتر می بینم .

/ 2 نظر / 18 بازدید
علی

جالب بود

فریده چوبچیان

سلام خسته نباشید .هر چند کاری هنری لطافت است و زندگی خستگی ندارد . اما این را تعریف کردید کاملا طبیعی است، من هم تا کاری که در دست دارم تمام نکنم ، آمیخته به اندیشه ام است و با آن زندگی میکنم. و حوادث مکمل خود را گویی ایجاد می کند.نویسا باشید .