جواب منفی !
جواب منفی !
نمی دونم چرا همه دوست دارن فقط جواب مثبت از دیگرون بشنون .
تا چند روز پیش این جور ادم ها رو ادم های که فقط خودشون رو می بینن و به دیگران اهمیت نمی دن می دونستم .
راستش یکم هم از شون بدم می امد .
اما وقتی چند روز پیش خودم توی این وضعیت قرار گرفتم و جواب منفی شنیدم .
فهمیدم بعد از جواب منفی چقدر ادم حالش خراب میشه ، حوصله هیچ کاری و هیچ کس رو نداره !
ولی اینم بگم جواب منفی خودش باعث خیلی اتفاق های که بعدا پیش میاد هست .
وای از جواب منفی !
داستان یارانه ها
شروع ....
......پایان
بعلت صرفه جوی در کلمات اینم داستان یارانه ای !
هیچ کس جز تو چارلز بوکوفسکی
هیچ کس جز تو
چارلز بوکوفسکی
هیچ کس نجات نمیدهدت مگر
خودت
تو را بارها و بارها قرار می دهند
در شرایط غیر ممکن
کوشش میکنند دوباره و دوباره
با بهانه و ماسک
مجبورت کنند
که وا بدهی، ترک کنی و/ یا بمیری درسکوت
در درون.
هیچ کس نجات نمیدهدت مگر
خودت
خیلی راحت است شکست خوردن
خیلی خیلی ساده
اما نه، نه، نه.
مواظبشان باش
گوش بده به آنها.
می خواهی همانی باشی که میخواهند باشی؟
یک بی چهره، بی فکر، بی قلب
باشی؟
میخواهی تجربه کنی
مرگ را پیش از مرگ؟
هیچ کس نمیتواند نجاتت دهد مگر
خودت
و تو ارزش نجات دادن داری.
جنگی است که بردش آسان نیست
اما اگر چیزی ارزش برد داشته باشد
همین است.
فکر کن در بارهش
فکر کن در باره نجات وجودت
روح وجودت
شهامت وجودت
وجود معجزهگر آوازه خوانت و
وجود زیبایت
نجاتش بده.
ملحق نشو به مرگ- در- روح
وجوت را نگه دار
با طنز و فریبندگی
و نهایتاٌ
اگر لازم شد
تکان بده زندگیات را در تلاش،
لعنت به نخالهها، لعنت به
ارزش.
تنها تو میتوانی نجات بدهی
وجودت را.
این کار را بکن. بکن.
بعد دقیقاٌ خواهی دانست
در باره چه صحبت میکنم.
داستان نیمه های خالی
نیمه های خالی مصطفی مولایی
زیر پل هوایی مدرسه شهید میلانی منتظر تاکسی ام که صدای گنجشکی بلند می شود . سرم را به سمت صدا می چرخانم . گنجشکی همراه دو جوجه اش روی لبه اشیانه ای که روی یکی از شاخه های درخت وسط خیابان درست شده بود ، نشستند.
گنجشک هر چند لحظه یکبار از جایش می پرید و دور کوتاهی می زند و دوباره برمی گردد وروی لبه اشیانه می نشیند .
انگار می خواست به جوجه هایش پرواز کردن را یاد بدهد.
یکی از جوجه ها از روی لبه اشیانه پرواز می کند و چند متر ان طرف تر روی شاخه درخت کناری می نشیند. مکثی می کند و دوباره برمی گردد به اشیانه.
گنجشک دوم از جایش می پرد و درست وسط اسفالت خیابان فرود می اید . تا می خواهد دوباره از جایش بپرد به ماشینی برخورد می کند و زیر چرخ ماشین عقبی می رود و له می شود.
با صدای بوق تاکسی به خودم می ایم .
سوار تاکسی می شوم . می نشینم کنار راننده تاکسی. نگاهی به ام می کند و با انگشت به مقوایی تروتمیزی که به اندازه کف دست که با بند سفیدی از گل افتاب گردان خورشیدی روی داشبورد اویزان کرده بود ، اشاره می کند.
نگاهی به متن روی مقوا می اندازم . نوشته شده بود :
لطفا کمربند تا پایان مسیر بسته ، تلفن خلاصه ، قابل توجه بعضی از زوجین ...؟! رعایت کنید !
لبخندی می زنم و کمربندم را می بندم . در کیفم را باز می کنم . یک مشت برگه از کیفم در می اورم .
بین برگه ها دنبال داستانم می گردم ، پیدایش می کنم . برای چندمین بار نگاهی بهش می اندازم. توی این دو سه سالی که به کلاس داستان نویسی می روم ، امروز اولین جلسه نقد داستانم است .
ناگهان کیفم و تمام برگه ها از دستم ول می شود کف ماشین . راننده زیر لب چیزی حواله ماشین جلوی که ناگهان روی ترمز زده می کند. نفسی می کشد و اسکناس پانصد تومانی را از جیب لباس چهارخانه اش در می اورد ، می بوسد و روی داشبورد می گذارد.
بعد با لحنی عصبانی می گوید :
- وای از دستت این زنا ... اخه مگه زن راننده می شه ؟!
سری به نشانه تاسف تکان می دهم . دست می برم ، کیف و کاغذ هایم را از زیر پام بر می دارم .
راننده نگاهی به من و کاغذ هایی که در دستم است می کند و می گوید :
- چی می خونی ؟
- داستان
- نویسندش کیه ؟
- خودم
نگاهی از سر تعجب به ام می کند و ادامه می دهد :
- واقعا ،... کلاس می ری ؟
- اره
همان طور که چشم به خیابان دوخته ، سری تکان می دهد و با لحنی حسرت امیزمی گوید :
- یه موقع منم ، که هم سنو سال تو بودم ، عشق نوشتن داشتم ... اما
- خب
- سال 62 ، 63 ... همین حدودا،اون موقع اونقدر داوطلب زیاد بود که گزینش می کردن... برا ثبت نام رفتم یه جای که به نظرم دولتی بود .
راننده تاکسی مکثی می کند ،دنده را عوض می کند وادامه می دهد:
- اگه درس حسابی یادم باشه ، دو نفر دو نفر می رفتیم تو یه اتاق ، یه اقای پشت یه میز که روی میز یه دسته کاغذ و چند تا خودکار بود ، نشسته بود. اول من نشستم ، بعد از مکثی ازم پرسید :
- چ کتابای خوندی ؟
منم گفتم :
- داستان و راستان ، انسان کامل و کتابای اقای ...
نگاهی به ام کرد و گفت :
- بفرمایید
بلند شدم و کمی از میز دورتر وایستادم . نفر بعدی که جوانی هم سن و سال من بود روی صندلی نشست . مسئول گزینش همان سوال را باز تکرار کرد. پسر گفت :
- کتابای هدایت ، گلشیری ، جلال ال احمد و خوندم
راننده مکثی می کند و با حرص دنده را عوض می کد . وقتی دیدم مکث راننده طولانی شده ، گفتم :
- خب
- هیچی ... اخرش هم منو رد کرد و اونو قبول کرد ... ولی منم اون کتابا رو خونده بودم .
با تعجب ازش پرسیدم :
- پس چرا نگفتی ؟!
توی چشمام نگاهی می کند وبا لبخند عجیبی می گوید :
- راستش ترسید بودم ... اخه اون جا یه جای ....
راننده تاکسی با ترمزی که برای خانم جوانی که کنار خیابان روبروی درمانگاه پیامبر دست بلند کرده بود ،حرفش را قطع کرد .
بنده خدا راننده تاکسی خبر ندارد که الان هم انقدر علاقه مند به داستان نویسی زیاده شده که اتاق سه در چهار نویسنده های کوچیک و بزرگ ، دفتر روزنامه ها و گاهی مجله های زرد و حتی خانه ها هم تبدیل به محلی برای اموزش داستان نویسی شده است .
خانم جوان سرش را خم می کند و از بیرون شیشه ماشین می گوید :
- ازدی ؟
راننده با تکان دادن سرش ،حرف خانم جوان را تایید می کند. ان خانم نگاهی به من می کند و با لحنی کش دار می گوید :
- ببخشید ، لطف می کنید عقب بشینید ؟... ممنون میشم
با گفتن « خواهش می کنم » کمربندم را باز می کنم ومی روم روی صندلی عقب می نشینم . یک لحظه یاد فضای کلاس های داستان نویسی افتادم که خانم ها روی صندلی های جلو و اقایان روی صندلی های عقب می نشینند.
عین اتوبوس های تندرو ! فقط با این تفاوت که تعداد صندلی های خانم ها ده ها برابر اقایان است.
ماشین چند متر بیشتر حرکت نکرده بود که راننده باز ترمزمی کند . در ماشین باز می شود . پیرمردی با کت و شلوار قهوای و دستمال سرخی به گردن و با صورتی استخوانی و سیبیلی پرکلاغی با اه و ناله ی زیاد به سختی روی صندلی می نشیند.
با زحمت درماشین را می بند . نفسی می کشد و بعد دست می کند توی جیب کتش ، تکه کاغذی بیرون می اورد . بسمت راننده می گیرد ، همان طور که تکه کاغذ توی هوا می لرزید می گوید:
- می خوام برم ب این ادرس...
راننده کاغذ را می گیرد و نگاهی به اش می کند و می گوید :
- درمونگاه تامین اجتماعیه ؟
- اره پسرم
- باشه پدرجون ، سر خیابونش پیادت می کنم
- زنده باشی ...نمی دونی برا گرفتن یه دارو چقد اذیت می کنن ... خدا ازشون...
پیرمرد که انگار فکش هنوز قدرت جوانیش را دارد . ازالودگی هوا گرفته تا میوه های در هم میدان میوه وترباره سر کوچه شان شکایت می کند.
راننده که حسابی از ترافیک چهارراه مرزدارن و از غرغر کردن های پیرمرد کلافه شده است. با ناراحتی توی اینه نگاهی می کند و می گوید :
- پدرجون می تونی اینجا رو بخونی ؟
همان طور که پیرمرد عینکش را از جیب کتش در می اورد. راننده دستش را از روی دنده برمی دارد ومقوای که از افتاب گردان خورشیدی اویزان شده است را برمی گرداند.
پیرمرد عینکش را روی بینیش با دست جلو و عقب می کند ، بعد از مکثی صورتش درهم می رود . زیر لب غرغری می کند و ساکت می شود.
سرم را به بغل خم می کنم . روی مقوا نوشته بود :
« خواهرو برادر عزیز... لطفا اینجا بحث سی... نکنید ! »
وقتی نوشته را می خوانم، یاد یک سری از کلاس های داستان نویسی می افتادم ، توی این کلاس ها جلال را فقط با کلاه سیاه کجش می شناسند!
هنوز سینه ام از دود پیپ و سیگار های که پشت سر هم توی این کلاس ها روشن می شود ، درد می کند.
وقتی توی این کلاس ها داستانی را که نوشتی می خوانی ، جای گفتن ضعف و قدرت داستان ، هر کسی اخرین برداشت هایش را از دعوا های سیاسی ، اجتماعی و ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیکش ، می گوید.
اخر سال هم کیفی پر از داستان های تکثیر شده بچه های کلاس داری که هیچ چیزی ازشان نفهمیدی !
صدای زنگ موبایلم بلند می شود. دست می برم و از جیب شلوارم درش می اورم . نگاهی به صفحه گوشی می کنم . محمد رضا ست، یکی از بچه های کلاس که هم خوب داستان می نویسد وهم خوب نقد می کند . چند وقتی می شود که خبری ازش ندارم. دکمه گوشی را فشار می دهم .
- الو...سلام
- سلام
- چطوری اقا ؟
- قربونت ، بد نیستم
- چ عجب
- شرمند مزاحمت شدم ، مرتضا جون شماره مانی رو داری ؟
- ما...مانی؟!
- اره مانی ، همون پسر لاغره که تو همایش جلال دیدیمش ، کلاس یوسف پورم میره
- اهان ... فک کنم دارمش ... الان پیداش می کنم برات اس ام اسش می کنم ... حالا چکار می کنی ؟ چرا کلاس نمیای ؟
- جونتو سرم شلوغه
- راستی خانم قائم مقام سراغتو می گرفت
- کی الاهه؟!
- الاهه... به به مبارکه
- مسخره بازی درنیار، حالا چی می خواست؟
- شماره تلفونتو نشونم داد و می خواست بدونه شماره دیگه ای هم داری ، منم گفتم نه ، حالا جریان چیه ؟
- هیچی ولش کن
- اما دختر خوبیه ... سلیقتم بد نیس ... جون من بگو جریان چیه ؟
- چی بگم ... گول ظاهر مردمو نخور ، ازم استفاده می کرد تا داستاناشو براش درست کنم ... تازه دخترم نیس ، نامزد داره ... ولش کن راستی اخر اون داستانتو تموم کردی ؟
- اره ، تازه امروز سرکلاس می خونمش
- شانس اوردی امروز من نیستم ... داستان دوم برا کیه ؟
- فک کنم برا خانم یوسفیه
- وای خدا ... باز از اون داستانای فمینیستیه که مرد بیچاره داستان خائن و شیطون و دیوصفته ...
تا امدم چیزی بگویم ، با عجله می گوید:
- مرتضا جون پشخطی دارم ، پس یادت نره اس ام اسش کنیا... خداحافظ
- خداحافظ
شروع می کنم به گشتن توی دفترچه تلفن موبایلم ، مانی... مانی ... مانی ، پیداش می کنم . هماطور که شماره مانی را برای محمدرضا اس ام اس می کردم ، یاد اولین برخوردم با مانی افتادم .
توی سالن همایش جلال ال احمد برای اولین بار دیدمش. من و محمد رضا کنار بوفه سالن مشغول خوردن چای و شیرینی دانمارکی بودیم که چشمم به کتاب جدید استاد یوسف پور که دست دختر جوانی که همراه چند تا از دوستانش کنار ما ایستاده بودند، افتاد.
رو به محمدرضا کردم و با اشاره انگشت کتاب را نشان دادم و گفتم :
- خوندیش ؟
محمد رضا نگاه معنی داری به ام کرد و گفت :
- اره ، چیزی نداره ... من که چیزی ازش نفهمیدم ... گنگه
ان دختر خانم جوان انگار که نه حتما حرف های محمد رضا را شنیده بود. با لحنی عصبانی و طلب کارانه رو به محمد رضا کرد و گفت :
- خیلی ببخشیدا ، اما این کتاب برا خواننده عامه پسند که نوشته نشده !
دوستانش هم با تکان دادن سر حرفش را تایید می کردند.
محمد رضا که حسابی جا خورده بود تا امد جوابی بدهد . دخترخانم جوان و دوستانش پشتشان را به ما کردند و رفتند ان طرف سالن .
کارد به محمد رضا می زدی خونش در نمی امد که یک دفعه کسی از پشت سر گفت :
- بابا اعصابتوخرد نکن ... اونا حق دارن این چیزا رو بگن ، اخه شاگردای یوسف پورن !
ان جوان لاغر اندام (مانی) چند قدم جلوتر امد و گفت :
- جریان ، جریان مرید و مرادبازیه !
مشغول گپ زدن بودیم که چند نفر از مسئولین همایش از مهمان ها درخواست می کردند که به سالن همایش بروند و برای شروع همایش برای صندلی بنشیند ، اما انگار خیلی از مهمان ها حاضر نبودند دست ازچای و شیرینی بکشند.
- اهنگ گزارش تحویل اس ام اس بلند می شود.
درکیف پولم را باز می کنم ومی گویم :
- ممنون ، ورودیه ترمینال پیاده میشم .
به ساعتم نگاه می کنم . چند دقیقه بیشتر تا شروع کلاس نمانده است. داخل کلاس می شوم . استاد پشت میزش نشسته و مشغول حرف زدن با تلفن است. با چند نفری سلام وعلیک می کنم .
همان طور که بین صندلی ها به طرف صندلیم که کنار شوفاژ هست می روم . چشمم برای لحظه ای کوتاه به برگه های تکثیر شده داستانم که روی میز بعضی از بچه ها است می افتد.
بعضی توی حاشیه برگه ها چیزهای نوشته بودند و بعضی هم انگار نقدشان زیاد بوده است که حتی پشت برگه ها را هم سیاه کرده بودند ، عین خانمی که روی صندلی جلویم نشسته است.
روی صندلیم می نشینم . در کیفم را بازمی کنم و برگه داستانم را بیرون می اورم و روی میز می گذارم .
به ساعت روی دیوار نگاه می کنم . بیست دقیقه می شد که استاد داشت حرف می زد. ناگهان صدای زنگ موبایل خانمی که روی صندلی جلویم نشسته است بلند می شود. گوشی به دست، با عجله از روی صندلی بلند می شود و از کلاس بیرون می رود .
کنجکاو می شوم که ببینم چه نقدی پشت برگه داستانم یادداشت کرده است . روی صندلیم کمی جا به جا می شوم ، سرم را به راست کمی خم می کنم . اما خوب معلوم نیست .
از جایم کمی نیم خیز می شوم . انگار که می خواهم صندلی را جا به جا کنم .
حالا بهتر می شود دید . توی پاراگراف اول نوشته است :
« میدان صادقیه – پاساژ گلیدس – طبقه دوم – مانتو سرای.... » ، اینکه ادرس بود. سریع به پارگراف دوم که طولانی تر بود نگاه کردم .
« کیم چی – 2 کیلو کاهو ... دو قاشق غذا خوری فلفل .... یک قاشق غذا خوری زرد چوبه ...400 گرم جعفری.....»
ماتم برده بود که ان خانم جوان دوباره وارد کلاس می شود. تند روی صندلیم می نشینم . هنوز توی فکر یادداشت بودم که صدای استاد بلند می شود:
- اقای رضای بفرمایید اینجا ...
از روی صندلی بلند می شوم واز بین صندلی ها ، می روم و روی صندلی که کنار میز استاد است می نشینم .
نگاهی به داستانم می اندازم ، نگاهی به صورت بچه های کلاس. بعضی از بچه ها انگار منتظر همچین لحظه ای بودند که تلافی کنند . تلافی تمام ایرادهای که از داستان هایشان گرفته بودم .
اب دهانم را قورت می دهم و شروع به خواندن می کنم .
نقد رمان " هیس " محمد رضا کاتب
محمدرضا کاتب . رمان " هیس"
] خصوصیات رمان های او
مهم ترین خصوصیت داستان های او عدم قطعیت است. نتیجه گیری قطعی در مورد وقایع و شخصیت های وی قبل از به پایان بردن داستان امکان پذیر نیست و شاید نتیجه گیری های زودهنگام، در ادامه داستان با چالش روبرو شوند. شخصیت ها در رمان های او گسترش نمی یابند و شاید سرانجامی نداشته باشند، این موضوع ها باعث شده است وی را از نویسندگانی که به پست مدرنیسم گرایش دارند به حساب آوریم. رمان «هیس» از این نظر بسیار برجسته است. اگر چه این خصوصیت در رمان آخر او، «آفتاب پرست نازنین»که رمان، ابتدا و انتهایی دارد، تا حدودی فرق کرده و رمان گرایشی به مدرنیسم را نشان می دهد.[۲][۴] [۵] بارزترین و آشکارترین خصوصیت کتاب های کاتب، پاورقی های زیادی است که کاتب در آن ها به دنبال کردن داستان و به گونه ای تکمیل داستان خود می پردازد.[۲] گفت و گوی گاها طولانی و چند صفحه ای این شخصیت ها از خصوصیات مهم دیگر رمان های اوست. این گفت و گو ها هم شامل گفتگوی شخصیت ها با یکدیگر و هم شامل گفت و گوی درونی شخصیت ها می شود. این دو نوع گفت و گو در بعضی اوقات به هم گره خورده و تشخیص نوع آن برای خواننده دشوار می گردد.[۲] عنصر دیگر تشکیل دهنده بیشتر رمان ها و داستان های او خشونت است. در واقع رمان وقت تقصیر موضوعی جز خشونت ندارد. خشونتی که بر بدن ها اعمال می شود. در حقیقت عنصر دیگر تشکیل دهندهٔ رمان های کاتب بدن است. حتی بعضی رمان او تا حدودی به گزارش کالبدشکافی شباهت دارد. در رمان «پستی» پیش برندهٔ داستان، بدنی است که بر اثر برخورد با قطار از هم پاشیده است، در «آفتاب پرست نازنین» بدن شخصیتی به نام مریم که به گروگان گرفته شده است، موضوع قرار گرفته است و در رمان «وقت تقصیر» باز بدن ها هستند که عنصر اصلی هستند. در حقیقت در رمان «وقت تقصیر» که تا حدودی تداعی کننده رمان « سرزمین محکومان » اثر فرانتس کافکا می باشد، داستان بدن هایی است که شکنجه می شوند و در این رمان از روش های شکنجه ای که در قدیم مرسوم بوده است، بسیار صحبت شده است. [۲] [۳] این شباهت رمان های او به گزارشات کالبدشکافی سبب شده است تا بعضی رمان های او، همچون آفتاب پرست نازنین، به رمان های پلیسی نیز شباهت داشته باشد. [۴] بنابراین کاتب برای خوانندگانی که از کتاب آرامش بخواهند، نویسنده مطلوبی نخواهد بود. [۳] از این رو طنزی که کاتب از ابتدای نویسندگی خود از آن استفاده می کرده است، تحت تاثیر این خشونت قرار گرفته و رفته رفته به طنز سیاه و تلخ تبدیل شده است. [۲] به دنبال این خشونت، مرگ نیز تمام آثار کاتب را تحت تاثیر قرار داده است. در تمام رمان های وی، یک یا چند شخصیت با مرگ مواجه می شوند و این مرگ ها، نقاط عطف داستان های او نیز هستند. از این نظر که وی داستان نویسی است که توجه بسیاری به مرگ نشان می دهد، می توانیم وی را از وفاداران به موریس بلانشو که معتقد بود ادبیات جز مرگ موضوع دیگری ندارد، بدانیم. حتی اغلب شخصیت های وی که به مرگ دچار نمی شوند نیز بین مرز حیات و مرگ قرار دارند و زندگی بیهوده و بی هدفی را دنبال می کنند.[۶] از این نظر نیز می توانیم وی را تحت تاثیر ویلیام فاکنر بدانیم. ایستادن بر مرز زندگی و مرگ یا به عبارتی بی دلیل بودن شخصیت های ابداعی کاتب برای ادامه زندگی، کاتب را از نویسندگان معاصر او که اغلب، زندگی پربار را موضوع خود قرار داده اند، متمایز ساخته است.[۷] البته تاثیر پذیری او به گونه ای نیست که سعی در رونویسی و یا تقلید داشته باشد بلکه این تاثیرپذیری را به گونه ای در خود حل کرده و به عبارتی می توان وی را، علی رغم تاثیر پذیری که از دیگران داشته است، نویسنده ای مستقل محسوب کرد.[۵] اطناب سخن و کم توجهی به خلاصه گویی یکی از نواقص جدی رمان نویسی او قلمداد می شود. کاتب به دادن توضیحات اضافی و زیاده گویی های ملال آور (به ویژه در آفتاب پرست نازنین) علاقه زیادی نشان داده است. شخصیت ویراستاری به نام ف.باقری پای ثابت رمان های او است. در کتاب «هیس» حتی با فونت ها هم بازی شده است. [۷] طرح جلد کتاب های کاتب و محتوای آن کتاب ها حداقل در نگاه اول بی ارتباط به نظر می رسند ؛ موقعیت جغرافیایی سرد کوهستانی که داستان آفتاب پرست نازنین در آن جریان دارد با طرح جلد کتاب که نشان دهندهٔ شالیزاری با گندم های طلایی در بهار است، همراه شده است. در مورد کتاب های دیگر او نیز همین ایراد وجود دارد.[۸]
پیروزی طالبان بر امریکا
عشق مترسک و کلاغ
<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->
پیرزن چاق و گنده ، با دماغی به اندازه کدو . شروع به ساختن یه مترسک زیبا با کاه کرد.
وقتی کار ساختن مترسک زیبا تمام شد. کت و شلوار دامادی شوهر خدا بیامرزش را تن مترسک زیبا کرد.
مترسک زیبا را برداشت و وسط مزرعه گذاشت . از اون روز به بعد دیگر هیچ پرندهای جرات نزدیک شدن به مزرعه را نداشت.
یک روز صبح که داشت از کنار مزرعه رد می شد. با شگفتی دید یک خانم کلاغ روی شانه مترسک نشسته و حرف می زند.
پیرزن خودش را به ندیدن زد و با دو سه تا سرفه بلند به سمت مترسک زیبا رفت .
کلاغ سریع از روی شانه مترسک به اسمان پرید .
پیرزن شروع کرد برای مترسک از وجدان کار حرف زدن و مترسک سرش را به نشانه تایید تکان می داد.
روز بعد دوباره پیرزن دید مترسک زیبا با کلاغ در حال بوسیدن هم هستند.
این بار با عصبانیت شروع به فریاد زدن کرد و به طرف مترسک رفت .
این بار شروع به حرف زدن از حیا و عفت کرد و مترسک با صورتی سرخ حرف های پیرزن را تایید می کرد.
روز سوم پیرزن از صحنه ای که داشت با چشمانش می دید در حال منفجر شدن بود.
کلاغ تور سفیدی به سر کرده بود و 30- 40 تا کلاغ هم دور تا دور مترسک در حال رقص و پای کوبی بودن .
خون جلوی چشمان پیرزن رو گرفت . به کلبه برگشت ، تفنگ شکاری را از روی دیوار برداشت و به سمت مزرعه برگشت .
با شلیکی دقیق سر خانم کلاغ رو از تنش جدا کرد.
پیرزن مترسک را از زمین کند و روی شانه اش انداخت و به خانه برد ، به دیوار اویزون کرد.
مترسک سه چهار روز حرف نمی زد . پیرزن خودش عاشق مترسک شده بود.
هروز جلوی اینه می رفت خودش را ارایش می کرد. اما فایده ای نداشت .
پس یک روز رو به مترسک کرد و گفت :
- من از اینجا میروم ، اما خواهر زادم بجای من میاید.
3 روز بعد در اتاق باز شد . خانمی زیبا از چهار چوب در وارد شد .
مترسک یک دل نه صد دل عاشق زن شد.
موسسه زیبایی نیلو دماغ
هندوانه های رنگی
<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->
دیشب داشتم ، نقاشی می کشیدم باید فردا اول وقت با پیک برای نمایشگاه به شهرستان می فرستادم .
ناگهان دیدم ظرف رنگ سرخ ام تمام شده . نگاهی به ساعت کردم . ساعت 2 نیمه شب بود . این بدترین اتفاقی بود که می توانست برای ام بیفتد.
داشتم دیوانه می شدم .
برادرم سر یخچال داشت اب می خورد . وقتی من را توی ان حالت دید .
جریان را پرسید . منم با بی میلی برایش تعریف کردم .
خنده ای کرد ، از هندوانه ای که در یخچال داشتیم قارچی کند ، در مخلوط کن انداخت . بعد اب هندوانه را صاف کرد . توی ظرفی ریخت روی شعله گاز گذاشت .
بعد از چند لحظه ته ظرف مایع سرخی بود . از رنگ گواش هم بهتر.!
عید و تلویزیون
خاطرات یک نویسنده
<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:49.65pt 66.25pt 72.0pt 63.8pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->
خاطرات یک نویسنده
چند ساعت قبل از ایکه به دنیا بیایم ، تصمیم گرفتم تمام اتفاقاتی که برام افتاده را حتما بعد از تولدم بنویسم . اره می خواستم یک نویسنده بشوم .
اما تا به دنیا امدم دکتر از پام گرفت و عین یک خفاش اویزونم کرد و با دستش دو سه تا ضربه محکم به پشتم زد . طوری که تمام خاطراتم ریخت کف اتاق عمل و تنها چیزی که یادم ماند ، این بود که می خواستم یک نویسنده بشوم .... یک نویسنده !
شروع کردم به گریه کردن.
کلاس اول دبستان بودم . سر کلاس درس توی صفحه سفید اخر کتاب فارسی ام اولین داستان چند کلمه ای ام را می نوشتم که یک دفعه معلم امد بالای سرم و گفت :
- داری چکار میکنی ؟! .... از جات بلند شو ......بلند شو ... کف دستتو بیار جلو.... دوتاشو...
همان طور که با خط کش کف دستم میزد . می گفت :
- دانش اموز بد ..... کتاب جای نوشتنِ ؟....کثیفش میکنی .... زود پاکش کن.
من گریه کردم و داستانم را با پاک کن پاک کردم .
کلاس پنجم ابتدایی.
توی خانه رو زمین دراز کشیده بودم . ته دفتر مشقم داستان می نوشتم که سایه ای افتاد روی دفترم . سرم را بلند کردم ، دیدم بابام بالای سرم است .
خم شد ، گوشم را محکم گرفت و فشار داد و گفت :
- داری چکار میکنی ؟!
- بابا ... دارم داستان می نویسم .
- اخه حیف نون ....! میدونی دفتر مشق دونه چنده ؟
داستانم راگرفت پاره کرد.
سوم راهنمایی .
یک داستان طنز در مورد یک مدرسه خیالی نوشته بودم . سر کلاس قبل از اینکه معلم بیاید برای بچه ها می خواندم و همه می خندیدن .
نگو ناظم پشت درکلاس فال گوش ایستاده. در کلاس را باز کرد . با عصبانیت به طرفم امد و داستانم را از دستم گرفت و گفت :
- مدرسه رو به شوخی گرفتی ؟! فردا با اولیات بیا .
اخر سال نمره انظباطم را ده داد.
ترم اخر دبیرستان.
داشتم یک داستان رومانتیک می نوشتم به اسم « نامه یک عاشق » . یک روز که مادرم در حال جمع و جور کردن وسایل اتاقم بود . داستان را پیدا کرد و خواند.
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم روی زمین نشسته ، به پشتی تکیه داده و دور تا دورش پراز دستمال کاغذی است. گفتم :
- سلام ...
نگاهی کرد و گفت :
- چه سلامی ... چه علیکی .... چشمم روشن ...
- چی شده ؟! اتفاقی افتاده ...؟!
-این کاغذا چیه ؟ این نامه رو برا کی نوشتی ؟
- اینا ... فقط یک داستان ....
- پسر شیرمو حلالت نمی کنم .... اگه نگی این دختر کیه ؟ من میشناسمش؟
- به خدا ..... راست میگم این فقط یک داستان ...
بعد از چند ماه مادرم قانع شد که خبری نیست . ولی هیچ وقت داستانم را بهم پس نداد.
خدمت سربازی.
با خودم گفتم اینجا بهترین جا برای نوشتن داستان است . اما بعد از دوره اموزشی منتقل شدم به بندر عباس ، ان هم یگان غواصی نیروی دریایی.
شبانه روز برای تمرین و امادگی توی اب بودم . فقط برای غذا و کمی خواب از اب بیرون می امدم .
پایان خدمت سربازی .
فقط یک هفته بود که امده بودم خانه که برام زن گرفتن . تا چشم بهم زدم بچه ها هم به دنیا آمدند .
حالا سه شیفت کار میکنم . وقت سر خاراندنم ندارم ، چه برسد به نوشتن.
دوران بازنشستگی .
چند وقت بازنشسته شدم . برای خودم چیزهایی می نویسم ، اما .... این نوه و نتیجه ها با اصرار داستان هایم را می گیرن و به اسم خودشان برای این مجله و مجله می فرستن تا چاپ بشود.
اه .... اه ... ای خدا جان ...
الان 90 سالم است . چشمام دیگر نمی بیند .نصف حقوقم را دارم میدهم به یک معلم خصوصی که به من خواندن و نوشتن بریل یادم بدهد تا بتوانم با این دستگاه تایپ های نابیناها شروع کنم به نوشتن یک داستان.
نظرات ()



