داستان های کوتاه من

روز نوشته ها , ادبیات , داستان کوتاه , طنز و نقد

امروز 9 ابان 1393

دوباره امروز بعد از کلی روز دست به قلم شدم راستش انگشت به کیبورد لب تاپ شدم بهتره زبانم رو توی دهانم به گردش در اوردم که چیزی بنویسم که قشنگ باشه که یاد این شعار افتادم هر قدر تلاش کنی موفق می شویی  .

خیلی این شعار برام مهم بود اما تازه فهمیدم نه این خبرا نیست اقا !

تلاش یعنی :

ت تعامل با مشتری ان هم ب این صورت که قیمت را 2 برابر میگی که اگه تخفیف گرفت بشه همون قیمت خودت 

ل لکه نباشی توی این دنیا 

ا اقا باشی : موبایل و ماشین و دفتر و لباس ان چنانی 

ش شعور مردم را بسنجی 

اخه گوگل چی بگم هی ما مطلب تو سایت www.fardashow.com میزارم تو صفحه هات عقب می بری . برم منم کپی کنم برم پلاگین افزایش ترافیک الکی بزارم تو سایت ام ....

پ ن : خدایی شانس بیارم ترجمه نشه 


خرید و سایل اتلیه کودک

رو می کنم به فروشنده ی دکور های اتلیه و میگم :

خیلی قدیمی هستن ... یه چیزه نو بزنید

پوزخندی می زنند و می گوید:

هر چی جدید بزنی مشتری پرو   و پر توقع میشه ... از سرشونم زیاد

با اعتماد به نفس زیادی می گم پس خودم ذکور می سازم

روشو برمی گردونه سمت قفس هاشو و می گیه :

برو درست کن ... به همکارات خیانت می کنی ... نون کارگرایی که اینا رو می سازن و اجر و می کنی ... مردم و پرو می کنی ... خودتو بد بخت می کنی ....


داستان های روزانه یک فیلمبردار و عکاس

امروز ساعت 2/30 ظهر عروس چند هفته پیشم اومد دفترم .

اونم بی داماد !

نگاهی بهم انداخت و منم از پشت میزم نگاهی بهش .

بعد از کلی من من و هوا چطور است رفت سر اصل مطلب که اقا نمی خوام  تو فیلمم تصویر  دوست دختر برادر شوهرم باشه .

منم که هدفم جز جلب نظر مشتری گفتم " چشم "

دو هفته بعد ....

عروس تا حالا 10 - 12 بار اومده و فلان مهمان و فلان مهمانو حذف کرده .

من موندم و یه فیلم 4 دقیقه ای از رقص دو نفره عروس داماد که پس زمینه اش دیوار مرمری سالن تالاره .


طنز چیست ؟

طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه‌های مختلف اجتماعی را که در ظاهر متناسب به نظر می‌رسند، نشان می‌دهد و این خود مایه خنده می‌شود. هنر طنزپرداز، کشف و بیان هنرمندانه و زیبایی‌شناختی عدم تناسب در این «متناسبات» است

ادامه مطلب

نقدی بر رمان فصل کبوتر اثر حسین فتاحی مصطفی مولایی

« حجت منتظر رسیدن غروب ماند . بعد از ظهر ان روز انگار چندین سال طول کشید . می خواست ببیند که ایا باز هم او را تعقیب می کنند یا نه ؟ می خواست ببیند موسس و اوس محمود در تعقیب او چقدر نقش دارند ... »

رمان فصل کبوتر شامل چهارده فصل در 176 صفحه درباره زندگی پسری به نام حجت چرخ کار یک کارگاه مبل سازی است که بر اثر اتفاقاتی که در زندگی اش می افتد راه پیوستن به انقلاب را انتخاب می کند

ادامه مطلب

داستان پاهای کثیف

 

پاهای کثیف

شلدون آلن سیلوراستاین


آه، پاهای کثیفی دارم

نمی توانم تمیزشان کنم.

پاهای کثیفی دارم

برای اینکه

مدت زیادی

در خیابان های کثیف[با این و آن] دست به یقه می شدم

من با پاهای کثیف از آنجا می آیم.

 

پاهای کثیفی دارم

که به آنها افتخار نمی کنم.

پاهایم کثیفند

ولی نمی توانم از آنها جدا شوم.

شاید کثیف کنم

ملافه های تمیز و قشنگت را، عزیزکم

با پاهای کثیفم.

 

در زندگیم، در این دنیا

تنها پاهای کثیفی دارم.

از میان تمامی آنچه می توانستمبه دست آورم

تنها پاهای کثیفی دارم.

شما افکار لطیف و مطبوعی دارید.

اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف.

 

پاهای کثیفی دارم،

که دیگر خیلی دیر شده است که آنها را تمیز کنم.

پاهایی کثیف

کثیف، به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد.

اما عزیزم، می دانی چیزی کم خواهی داشت

بدون پاهای کثیف من.

 

 

پاهای کثیفی دارم

که نمی توان آنها را به شکل اول درآورد.

پاهای کثیفی دارم

که از خود رد کثیفی به جا می گذارند،

به همین دلیل، در پی جایی هستم

که برافروخته نشم

بخاطر پاهای کثیفم.

 

پاهای بزرگ کثیفی دارم

که همچنان بزرگ می شوند

پاهای کثیفی دارم

آنها هستند که مرا راه می برند

اگر زمین قلبی داشت، می توانستم احساس کنم

ضربانش را با کف پاهای کثیفم.

 

 

 

 


نقد رمان فصل کبوتر در حوزه هنری

 

رمان فصل کبوتر اثر حسین فتاحی روز چهارشنبه 31/03/91 ساعت 16 در حوزه هنری سالن اوستا نقد می شود .

رمان فصل کبوتر شامل 14 فصل و 177 صفحه انشارات سوره است . رمان برتر دومین جشنواره داستان انقلاب .

رمان جالبی است اول اینکه از لحاظ رعایت اصول داستان نویسی کامل و بی نقص است .

خودم هم در جلسه هستم و امیدوارم همه دوستان را نیز ببینم .

پ ن :

نقد این رمان را نوشته ام ولی بعد از جلسه نقد روی وبلاگم  برای دوستاران نقد می گذارم .

مصطفی مولایی


ژان والژان تو را می بینم

 

 

ژان والژان تو را می بینم 

 

دیروز

حوالی ساعت هشت شب به خانه رسیدم . کیفم را روی زمین انداختم و خودم هم روی مبل ولو شدم .

امروز توی نقد رمان بینوایان بودم . نمی دونستم چرا امروز بیشتر با ژان والژان احساس همدری  می کردم . یه حس عجبی بود !

*

امروز

صبح داشتم از جلوی دکان بربری که خیلی خم  خلوت بود می رفتم سر کار که دیدم  یه ادم که وضع ظاهرش هم بد نبود  دست دراز کرد و نون بربری که به میخ بیرون دکان بربری آویزان بود را کند و مثل دونده های دوی صدمتر فرار کرد و شاگرد های نانوای هم دنبالش با فریاد : دزد  دزد  افتادن

 

*

فردا

نمی دانستم خواب بودم یا بیدار که دوباره از جلوی دکان نانوایی بربری در می شدم که دیدم . نان بربری را به میخ بیرون دکان زنجیر کرده روی تابلوی زیرش هم نوشته بودن : بیرون این دکان مجهز به دوربین مداربسته است

 

هر روز بیشتر و نه در خواب تو را در اطرافم بیشتر می بینم .


شمایل مانا اثر مختار پاکی مصطفی مولایی

از دهه هفتاد، پیچیده‌نویسی موضوعهای ساده که از زندگی اغاز شد . به نوعی این  نهضت‌ وارد ادبیات داستانی شده است؛ که سرآغازش در داستانهای «بوف کور» و «عزاداران بیل» بود، و بعد از وقفه‌ای در چند دهه، بار دیگر، این بار با  حجمی گسترده‌تر. این رمانهای پیچیده، در فرم از جهاتی چنان به هم شبیه‌اند که گویی نویسندگان همه شاگردان کلاس انشایی هستند با موضوع مشخص و نگارش نزدیک به هم هستند که این رمان هم از همین نوع است

ادامه مطلب

روایت عشق و مرگِ سرجوخه کریستف ریلکه مصطفی مولایی

 

تاختن، تاختن، تاختن، از دل روز، از دل شب، از دل روز

تاختن، تاختن، تاختن،

و روان چه فرسوده، و اشتیاق چه عظیم.

دیگر تپه ای به دید نمی آید و به ندرت درختی پیداست.

چیزی را یارای سر برکردن نیست.

دخمه های نا آشنا، تشنه گردِ چشمه های باتلاقی چمپاتمه زده اند.

بارویی نیست و چشم انداز همواره یکسان.

چنان که

دو چشم هم زیادی است.

تنها، شب هنگام گمان می کنی راه را می شناسی.

آیا شب ها راهی را که با آن همه رنج، زیر آفتابِ بیگانه پیموده ایم

بازمی گردیم؟ شاید! خورشید سخت می تابد، چون خورشیدِ تموز دردیار ما در تابستان. اما، هم آن گاه بود که ما وداع می گفتیم. جامه ی زنان دیری سبز می درخشید. و اکنون دیرزمانی است که می تازیم. پس بی گمان پاییز است. دست کم در آنجا که زنان ِ اندوهگینِ ما را به خاطر می آورند.

 

 


← صفحه بعد